o LoLiGameS



    بيا زنده گي ديگري را شروع کنيم
    بي بادآوري ديروزهاي تلخ
    بي استرس فرداهاي نا معلوم

    بيا همين امروزي را که هستي
    که هستم
    بيا همين امروزمان را زنده گي کنيم
    با هم


آن روزها











LoLiGameS

Wednesday, December 23, 2009
چرا نگفتی؟
چرا نمی گویی؟
می گفتی و از این همه حاشیه رها می شدی
استوار می ایستادی
محکم
و با آن ژست همه چیز دانت می گفتی که این رابطه تمام شد .
که دوستان نزدیکت حالت را از من نپرسند
که من هر بار
سر پایین نیندازم و با چشم های پر اشک نگویم یک سال است بی خبرم

چرا نگفتی؟
که تو می خواستی همه چیز تمام شود
که رفتی بی حرف
بی خداحافظی
بی این که من در تصمیمت نقشی داشته باشم .
چرا نگفتی؟
می دانی ؟!
هر کس که مرا می بیند و تو را می شناسد
پیش از سلام حال تو را می پرسد و من پاسخی ندارم ... جز اشک ، جز بغض

Labels:

زنگ زدم" مام شید " ، بعد از سه ماه و سیزده روز
دل گیر از این بی خبری
دلش گرفته بود از این روزها
از این همه غم و درد
و مریض بود
از خودم و این بی خبری شرمنده شدم ...

Labels:

Tuesday, December 22, 2009
دلم
برای بودنت در این روزها می لرزد ...

Labels:

Saturday, December 19, 2009
برای معاینه چشم رفته بودم
بیش از یک ساعت منتظر بودم و تمام یک ساعت
تو ، چهره تو و خنده تو آویزان پلکم بود و فقط تو را می دیدم .
می دانی؟!
چه قدر جایت در این روزهایم خالی است .
کجای دنیایی؟
+ می خواهم در دستانت برف بکارم ....

Labels:

دم دمای سال نو است و بوی عید می آید ...
سال دیگری هم گذشت و من به انتظار گوله برف هنوز رویا می بافم .

Labels:

Wednesday, December 16, 2009
باز شبم به کابوس گذشت
به داستان های متفاوت و متوالی
+ با مام شید برای خرید گل چینی به خانه ای رفته بودیم
انگار فروشنده ها آشنا بودن
خیلی مستقیم و رک گفتند که ما توان خرید گل ها را نداریم
+ در راه بودیم شب بود
جایی پشت نیاوران
با خانه های بزرگ و زیبا
آشنا بود
ساکت و خطرناک
با " پر" بودم
کسی دنبالمون کرد
ماشین رو توی میدون پارک کردیم و ته کوچه بن بستی پناه گرفتیم
صدای بیل می آمد
مجید ت وکلی را مخفیانه دفن می کردند
با ترس فرار کردیم
مراد را به جرثقیل بسته بودند که ببرند
و" پر "با پلیس ها دعوا میکرد
+ خدا رو شکر قبل از داستان بعدی ساعت زنگ زد .

Labels:

Monday, December 14, 2009
حالم خوب نیست
عصبانیم
همه نمودارهای منفی ام افتادن رو هم
شب ها نمی خوابم
صبح ها هم به زور بیدار می شم
عصرها می چپم تو خونه
منتظرم کسی حرفی بزنه تا دعوا کنم .
از این روزهای آخر پاییز و اوایل دی
متنفرم .

Labels: